عطار | گر جمله تویی

 

گر جمله تویی همه جهان چیست

ور هیچ نیم من این فغان چیست

هم جمله تویی و هم همه تو

و آن چیست که غیر توست آن چیست

چون هست یقین که نیست جز تو

آوازهٔ این همه گمان چیست

چون نیست غلط کننده پیدا

چندین غلط یکان یکان چیست

چون کار جهان فنای محض است

چندین تک و پوی در جهان چیست

بر ما چو وجود نیست ما را

چندین غم و درد بی کران چیست

چون زنده به جان نیم به عشقم

پس زحمت جان درین میان چیست

جان در تو ز خویشتن فنا شد

زان بی خبر است جان که جان چیست

عطار ضعیف را ازین سر

جز گفت میان تهی نشان چیست

عطار | تا در تو خیال خاص و عام

تا در تو خیال خاص و عام است

از عشق نفس زدن حرام است

تا هیچ و همه یکی نگردد

دعوی یگانگیت عام است

تا پاک نگردی از وجودت

هر پختگیی که هست خام است

چون اصل همه به قطع هیچ است

این از همه، هیچ ناتمام است

تو اصل طلب ز فرع بگذر

کین یک گذرنده و آن مدام است

چون او همه را ندید می‌گفت

اکنون جز ازین همه کدام است

هر مرد که مرد هیچ آمد

او را همه چیز یک مقام است

تا تو به وجود مانده‌ای باز

در گردن تو هزار دام است

کانجا که وجود دم به دم نیست

اصلت عدم علی‌الدوام است

شرمت نامد از آن وجودی

کان را به نفس نفس قیام است

بگذر ز وجود و با عدم ساز

زیرا که عدم، عدم به نام است

می‌دان به یقین که با عدم خاست

هرجا که وجود را نظام است

آری چو عدم وجود بخش است

موجوداتش به جان غلام است

چون فقر عدم برای خاص است

کفر است کزو نصیب عام است

گر تو سر هیچ هیچ داری

در هر گامت هزار کام است

وامانده به ذره‌ای تو کم باز

هرگز نه تو را جم و نه جام است

عطار ز هیچ هیچ دل یافت

آن دل که برون دال و لام است

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 10 صفحه بعد