عطار | جهانی جان چو پروانه

 

جهانی جان چو پروانه از آن است

که آن ترسا بچه شمع جهان است

به ترسایی درافتادم که پیوست

مرا زنار زلفش بر میان است

درآمد دوش آن ترسا بچه مست

مرا گفتا که دین من عیان است

درین دین گر بقا خواهی فنا شو

که گر سودی کنی آنجا زیان است

بدو گفتم نشانی ده ازین راه

مرا گفتا که این ره بی نشان است

ز پیدایی هویدا در هویداست

ز پنهانی نهان اندر نهان است

فنا اندر فنای است و عجب این

که اندر وی بقای جاودان است

چو پیدا و نهان دانستی این راه

یقین می‌دان که نه این و نه آن است

به دین ما درآ گر مرد کفری

که عاشق غیر این دین کفر دان است

یقین می‌دان که کفر عاشقی را

بنا بر کافری جاودان است

اگر داری سر این پای در نه

به ترک جان بگو چه جای جان است

وگرنه با سلامت رو که با تو

سخن گفتن ز دلق و طیلسان است

برو عطار و تن زن زانکه این شرح

نه کار توست کار رهبران است

عطار | عشق جانان

عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت

مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت

عشقش آتش بود کردم مجمرش از دل چو عود

آتش سوزنده بر هم عود و هم مجمر بسوخت

زآتش رویش چو یک اخگر به صحرا اوفتاد

هر دو عالم همچو خاشاکی از آن اخگر بسوخت

خواستم تا پیش جانان پیشکش جان آورم

پیش دستی کرد عشق و جانم اندر بر بسوخت

نیست از خشک و ترم در دست جز خاکستری

کاتش غیرت درآمد خشک و تر یکسر بسوخت

دادم آن خاکستر آخر بر سر کویش به باد

برق استغنا بجست از غیب و خاکستر بسوخت

گفتم اکنون ذره‌ای دیگر بمانم گفت باش

ذرهٔ دیگر چه باشد ذره‌ای دیگر بسوخت

چون رسید این جایگه عطار نه هست و نه نیست

کفر و ایمانش نماند و مؤمن و کافر بسوخت

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 10 صفحه بعد