عطار | ای به وصفت

ای به وصفت گمشده هرجان که هست

جان تنها نه خرد چندان که هست

وی کمال آفتاب روی تو

تا ابد فارغ ز هر نقصان که هست

گر سکندر چشمهٔ حیوان نیافت

نیست عیب چشمهٔ حیوان که هست

کور مادرزاد آید کل خلق

در بر آن حسن جاویدان که هست

صد هزاران قرن چرخ تیزرو

بود هم زین شیوه سرگردان که هست

از شفق در خون بسی گشت و نیافت

چون تو خورشیدی درین دوران که هست

آفتاب از شرم رویت هر شبی

در سیاهی شد چنین پنهان که هست

باز چون زلفت کمند او شود

بی سر و بن می‌رود زین سان که هست

نی چه می‌گویم فلک گویی است بس

در خم آن زلف چو چوگان که هست

هیچ سر بر تن نخواهد ماند از انک

گوی خواهد شد درین میدان که هست

زاشتیاق روی چون خورشید توست

ابر را هر دیدهٔ گریان که هست

وی عجب در جنب عشق عاشقانت

شبنمی است این جملهٔ باران که هست

ابر چبود زانکه صد دریای خون

از دل هر یک درین طوفان که هست

هرچه از ما می‌رود آن هیچ نیست

کار تا چون رفت از آن پیشان که هست

کار تنها نه مرا افتاد و بس

همچو من بس بی سر و سامان که هست

تو چنین در پرده و از شور توست

در دو عالم این همه حیران که هست

جملهٔ ذرات عالم گوش شد

تا بفرمایی تو هر فرمان که هست

گرد نعلین گدای کوی تو

بیشتر از ملک هر سلطان که هست

دوست‌تر دارم من آشفته دل

ذره‌ای دردت ز هر درمان که هست

همدم عیسی شود بی شک فرید

گر دمی برهد ازین زندان که هست

عطار | چون به اصل

چون به اصل اصل در پیوسته بی‌تو جان توست

پس تویی بی‌تو که از تو آن تویی پنهان توست

این تویی جزوی به نفس و آن تویی کلی به دل

لیک تو نه این نه آنی بلکه هر دو آن توست

تو درین و تو در آن تو کی رسی هرگز به تو

زانکه اصل تو برون از نفس توست و جان توست

بود تو اینجا حجاب افتاد و نابودت حجاب

بود و نابودت چه خواهی کرد چون نقصان توست

چون ز نابود و ز بود خویش بگذشتی تمام

می‌ندانم تا به جز تو کیست کو سلطان توست

هر چه هست و بود و خواهد بود هر سه ذره است

ذره را منگر چو خورشید است کو پیشان توست

تو مبین و تو مدان، گر دید و دانش بایدت

کانچه تو بینی و تو دانی همه زندان توست

بی سر و پا گر برون آیی ازین میدان چو گو

تا ابد گر هست گویی در خم چوگان توست

عین عینت چون به غیب الغیب در پوشیده‌اند

پس یقین می‌دان که عینت غیب جاویدان توست

صدر غیب‌الغیب را سلطان جاویدان تویی

جز تو گر چیزی است در هر دو جهان دوران توست

هم ز جسم و جان تو خاست این جهان و آن جهان

هم بهشت و دوزخ از کفر تو و ایمان توست

هم خداوندت سرشت و هم ملایک سجده کرد

پس تویی معشوق خاص و چرخ سرگردان توست

ای عجب تو کور خویش و ذره ذره در دو کون

با هزاران دیده دایم تا ابد حیران توست

بر دل عطار روشن گشت همچون آفتاب

کاسمان نیلگون فیروزه‌ای از کان توست

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 10 صفحه بعد