عطار | هرکه درین دیر خانه

هر که درین دیرخانه مرد یگانه است

تا به دم صور مست درد مغانه است

ور به دم صور باهش آید ازین می

نیست مبارز مخنث بن خانه است

بر محک دیرخانه ناسره آید

هر که گمان می‌برد که شیر ژیان است

در بن این دیر درس عشق که گوید

آنکه ز کونین بی نشان و نشانه است

هر که دلی شاخ شاخ یافت چو شانه

سالک آن زلف شاخ شاخ چو شانه‌است

بر سر جمعی که بحر تشنهٔ آنهاست

هرچه رود جز حدیث عشق فسانه است

عاشق ره را هزار گونه جنیبت

در پس و در پیش این طریق روانه است

عشق که اندر خزانهٔ دو جهان نیست

در بن صندوق سینه کنج خزانه است

چون رخ معشوق را نه شبه و نه مثل است

سلطنت عشق را نه سر نه کرانه است

چشمه و کاریز و جوی و بحر یک آب است

عاشق و معشوق و عشق هر سه بهانه است

ذره اگر بی‌عدد به راه برآید

ذره که باشد چو آفتاب عیان است

هر دو جهان دام و دانه است ولیکن

دیده و دل را وجود دام چو دانه است

تا که زبانم به نطق عشق درآمد

در دل عطار صد هزار زبانه است

عطار | چشم خوشش مست نیست

چشم خوشش مست نیست لیک چو مستان خوش است

خوشی چشمش از آنست کین همه دستان خوش است

نرگس دستان گرش دست دل از حیله برد

هرچه کند چشم او ور ببرد جان خوش است

زلف پریشانش را حلقه به گوشم از آنک

بر رخ چون ماه او زلف پریشان خوش است

خندهٔ شیرین او گریهٔ من تلخ کرد

گریهٔ خونین من زان لب خندان خوش است

پستهٔ شیرین او شور دل عاشقانش

شور دل عاشقانش زین شکرستان خوش است

چون سخنش را گذر بر لب شیرین اوست

آن سخن تلخ او همچو شکر زان خوش است

عقل لبش را مرید از بن دندان شده است

نیست درین هیچ شک کان لب و دندان خوش است

سبزهٔ خطش دمید بر لب آب حیات

با خط سرسبز او چشمهٔ حیوان خوش است

بحر صفت شد به نطق خاطر عطار ازو

در صفت حسن او بحر درافشان خوش است

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 10 صفحه بعد