عطار | بی تو از صد شادیم یک غم

 

بی تو از صد شادیم یک غم به است

با تو یک زخمم ز صد مرهم به است

گر ز مشرق تا به مغرب دعوت است

چون نمی‌بینم تو را ماتم به است

از میان جان ز سوز عشق تو

گر کنم آهی ز دو عالم به است

می‌نگویم از بتر بودن سخن

می چه پرسی حال من هر دم به است

گرمی می‌باید و عشقت مدام

زانکه نفت عشق تو از نم به است

هست آب چشم کروبی بسی

آتش جان بنی آدم به است

چون بشست افتاد دست آویز را

زلف تو پر حلقه و پر خم به است

چون تویی محرم مرا در هر دو کون

خلق عالم جمله نامحرم به است

شادی وصلت چو بر بالای توست

پس نصیب خلق مشتی غم به است

توسن عشق تو رام توست و بس

زانکه رخش تند را رستم به است

رنگ بسیار است در عالم ولیک

بر رکوی عیسی مریم به است

پشه‌ای را دیده‌ای هرگز که گفت

همنشینم گنبد اعظم به است

نی که تو سلطانی و ما گلخنی

عز تو با ذل ما بر هم به است

چون فرید از ناله همچون چنگ شد

هر رگ او همچو زیر و بم به است

عطار | غم بسی دارم

غم بسی دارم چه جای صد غم است

زانکه هر موییم در صد ماتم است

غم نباشد کانچه پیشان است و پس

کم ز کم نبود نصیبم زان کم است

عالمی است اشراق نور آفتاب

کور را زانچه اگر صد عالم است

عالمی در دست بر جانم ولی

چون ازوست این درد جانم خرم است

درد زخم او کشیدن خوش بود

گر پس از صد زخم او یک مرهم است

گر بسی عمرم بود تا جان بود

آن من گر هست عمری یک دم است

گر کسی را آن دم اینجا دست داد

او خلیفه‌زاده‌ای از آدم است

ور کسی زان دم ندارد آگهی

مرده دل زاد است اگر از مریم است

بی خیال و صورت وهم و قیاس

چیست آن دم، شیر و روغن درهم است

نی که دایم روغن است و شیر نه

زانکه گر شیر است بس نامحرم است

گر فرید این جایگه با خویش نیست

آن دمش در پردهٔ جان همدم است

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 10 صفحه بعد