عطار | عشق تو ز اختیار

عشق تو ز اختیار بیرون است

وصل تو ز انتظار بیرون است

چون با تو نهم قرار وصلت

چون کار تو از قرار بیرون است

مرغی که دراوفتد به دامت

هر لحظه ز صد هزار بیرون است

جان‌های عزیز را درین درد

سرگشتگی از شمار بیرون است

زان برد غم تو روزگارم

کز گردش روزگار بیرون است

آنجا که حساب کار عشق است

از پردهٔ پرده‌دار بیرون است

بیکار مباد هیچ‌کس لیک

کار تو ز وسع کار بیرون است

هرچ آن تو نهی به حیله برهم

جمله ز حساب یار بیرون است

ای دل ره یار گیر کین راه

از زحمت تخت و دار بیرون است

در عالم عشق کار عطار

از شیوهٔ فخر و عار بیرون است

 

عطار | در دلم

در دلم تا برق عشق او بجست

رونق بازار زهد من شکست

چون مرا می‌دید دل برخاسته

دل ز من بربود و درجانم نشست

خنجر خون‌ریز او خونم بریخت

ناوک سر تیز او جانم بخست

آتش عشقش ز غیرت بر دلم

تاختن آورد همچون شیر مست

بانگ بر من زد که ای ناحق شناس

دل به ما ده چند باشی بت‌پرست

گر سر هستی ما داری تمام

در ره ما نیست گردان هرچه هست

هر که او در هستی ما نیست شد

دایم از ننگ وجود خویش رست

می‌ندانی کز چه ماندی در حجاب

پردهٔ هستی تو ره بر تو بست

مرغ دل چون واقف اسرار گشت

می‌طپید از شوق چون ماهی بشست

بر امید این گهر در بحر عشق

غرقه شد وان گوهرش نامد به دست

آخر این نومیدی ای عطار چیست

تو نه ای مردانه همتای تو هست

عطار | عشق را گوهر زکانی

 

عشق را گوهر ز کانی دیگر است

مرغ عشق از آشیانی دیگر است

هرکه با جان عشق بازد این خطاست

عشق بازیدن ز جانی دیگر است

عاشقی بس خوش جهانی است ای پسر

وان جهان را آسمانی دیگر است

کی کند عاشق نگاهی در جهان

زانکه عاشق را جهانی دیگر است

در نیابد کس زبان عاشقان

زانکه عاشق را زبانی دیگر است

کس نداند مرد عاشق را ولیک

هر گروهی را گمانی دیگر است

نیست عاشق را به یک موضع قرار

هر زمانی در مکانی دیگر است

نی خطا گفتم برون است از مکان

لامکان او را نشانی دیگر است

گرچه عاشق خود در اینجا در میان است

جای دیگر در میانی دیگر است

جوهر عطار در سودای عشق

گویی از بحری و کانی دیگر است

عطار | مرا در عشق او

 

مرا در عشق او کاری فتادست

که هر مویی به تیماری فتادست

اگر گویم که می‌داند که در عشق

چگونه مشکلم کاری فتادست

مرا گوید اگر دانی وگرنه

چنین در عشق بسیاری فتادست

اگر گویم همه غمها به یک بار

نصیب جان غمخواری فتادست

مرا گوید مرا زین هیچ غم نیست

همه غمها تو را آری فتادست

چو خونم می‌بریزی زود بشتاب

که الحق تیز بازاری فتادست

مرا چون خون بریزی زود بفروش

که بس نیکم خریداری فتادست

مرا جانا ز عشقت بود صد بار

به سرباری کنون باری فتادست

دل مستم چو مرغ نیم بسمل

به دام چون تو دلداری فتادست

از آن دل دست باید شست دایم

که در دست چو تو یاری فتادست

کجا یابد گل وصل تو عطار

که هر دم در رهش خاری فتادست

عطار | تا که عشق تو

تا که عشق تو حاصل افتادست

کار ما سخت مشکل افتادست

آب از دیده‌ها از آن باریم

کاتش عشق در دل افتادست

در ازل پیش از آفرینش جسم

جان به عشق تو مایل افتادست

جان نه تنهاست عاشق رویت

پای دل نیز در گل افتادست

سالکان یقین روی تو را

بارگاه تو منزل افتادست

من رسیدم به وصل بی وصفت

عقل را رای باطل افتادست

کس نگوید که این چرا وز چیست

زانکه این سر مشکل افتادست

فتنه عطار در جهان افکند

چاه، ماروت بابل افتادست

دل عطار بر دلت مثلی

مرغکی نیم بسمل افتادست

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 10 صفحه بعد