عطار | همه عالم

همه عالم خروش و جوش از آن است

که معشوقی چنین پیدا، نهان است

ز هر یک ذره خورشیدی مهیاست

ز هر یک قطره‌ای بحری روان است

اگر یک ذره را دل برشکافی

ببینی تا که اندر وی چه جان است

از آن اجسام پیوسته است درهم

که هر ذره به دیگر مهربان است

نه توحید است اینجا و نه تشبیه

نه کفر است و نه دین نه هر دوان است

اگر جمله بدانی هیچ دانی

که این جمله نشان از بی نشان است

دلی را کش از آنجا نیست قوتی

میان اهل دل دستار خوان است

دل عطار تا شد غرق این راه

همه پنهانیش عین عیان است

عطار | تا عشق تو

جان بر همه چیز کامران است

یارب چه کسی که در دو عالم

کس قیمت عشق تو ندانست

عشقت به همه جهان دریغ است

زان است که از جهان نهان است

اندوه تو کوه بی‌قرار است

سودای تو بحر بی کران است

شادی دل کسی که دایم

با درد غم تو شادمان است

با تو نفسی نشسته بودم

دیری است کم آرزوی آن است

گر دست دهد دمی وصالت

پیش از اجل آرزوی آن است

جانا چو تو از جهان فزونی

خود جان ز چه بستهٔ جهان است

بی صبر و قرار جان عطار

بر بوی وصال جاودان است

عطار | ذره ای اندوه

ذره‌ای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است

هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است

کافری شادی است و آن شادی نه از اندوه تو

نی که کار او ز اندوه و ز شادی برتر است

آن کزو غافل بود دیوانه‌ای نامحرم است

وانکه زو فهمی کند دیوانه‌ای صورتگر است

کس سر مویی ندارد از مسما آگهی

اسم می‌گویند و چندان کاسم گویی دیگر است

هرچه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو

کی بود مفهوم تو او کو از آن عالی‌تر است

ای عجب بحری است پنهان لیک چندان آشکار

کز نم او ذره ذره تا ابد موج‌آور است

صورتی کان در درون آینه از عکس توست

در درون آینه هر جا که گویی مضمر است

گر تو آن صورت در آئینه ببینی عمرها

زو نیابی ذره‌ای کان در محلی انور است

ای عجب با جملهٔ آهن به هم آن صورت است

گرچه بیرون است ازآن آهن بدان آهن در است

صورتی چون هست با چیزی و بی چیزی به هم

در صفت رهبر چنین گر جان پاکت رهبر است

ور مثالی دیگرت باید به حکم او نگر

صورتش خاک است و برتر سنگ و برتر زان زر است

تا که در دریای دل عطار کلی غرق شد

گوییا تیغ زبانش ابر باران گوهر است

عطار | قبله ی ذرات عالم

قبلهٔ ذرات عالم روی توست

کعبهٔ اولاد آدم کوی توست

میل خلق هر دو عالم تا ابد

گر شناسند و اگر نی سوی توست

چون به جز تو دوست نتوان داشتن

دوستی دیگران بر بوی توست

هر پریشانی که در هر دو جهان

هست و خواهد بود از یک موی توست

هر کجا در هر دو عالم فتنه‌ای است

ترکتاز طرهٔ هندوی توست

پهلوانان درت بس بی‌دلند

دل ندارد هر که در پهلوی توست

نیست پنهان آنکه از من دل ربود

هست همچون آفتاب آن روی توست

عقل چون طفل ره عشق تو بود

شیرخوار از لعل پر لؤلؤی توست

تیربارانی که چشمت می‌کند

بر دلم پیوسته از ابروی توست

گفتم ابرویت اگر طاقم فکند

این گناه نرگس جادوی توست

گفتم ای عاقل برو چون تیر راست

کین کمان هرگز نه بر بازوی توست

این همه عطار دور از روی تو

درد از آن دارد که بی داروی توست

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 10 صفحه بعد