عطار | بیا که قبله ما

 

بیا که قبلهٔ ما گوشهٔ خرابات است

بیار باده که عاشق نه مرد طامات است

پیاله‌ای‌دو به من ده که صبح پرده درید

پیاده‌ای‌دو فرو کن که وقت شه‌مات است

در آن مقام که دلهای عاشقان خون شد

چه جای دردفروشان دیر آفات است

کسی که دیرنشین مغانست پیوسته

چه مرد دین و چه شایستهٔ عبادات است

مگو ز خرقه و تسبیح ازانکه این دل مست

میان ببسته به زنار در مناجات است

ز کفر و دین و ز نیک و بد و ز علم و عمل

برون گذر که برون زین بسی مقامات است

اگر دمی به مقامات عاشقی برسی

شود یقینت که جز عاشقی خرافات است

چه داند آنکه نداند که چیست لذت عشق

از آنکه لذت عاشق ورای لذات است

مقام عاشق و معشوق از دو کون برون است

که حلقهٔ در معشوق ما سماوات است

بنوش درد و فنا شو اگر بقا خواهی

که زادراه فنا دردی خرابات است

به کوی نفی فرو شو چنان که برنایی

که گرد دایرهٔ نفی عین اثبات است

نگه مکن به دو عالم از آنکه در ره دوست

هر آنچه هست به جز دوست عزی و لات است

مخند از پی مستی که بر زمین افتد

که آن سجود وی از جملهٔ مناجات است

اگرچه پاک‌بری مات هر گدایی شو

که شاه نطع یقین آن بود که شهمات است

بباز هر دو جهان و ممان که سود کنی

از آنکه در ره ناماندنت مباهات است

ز هر دو کون فنا شود درین ره ای عطار

که باقی ره عشاق فانی ذات است

عطار | سحرگاهی شدم

سحرگاهی شدم سوی خرابات

که رندان را کنم دعوت به طامات

عصا اندر کف و سجاده بر دوش

که هستم زاهدی صاحب کرامات

خراباتی مرا گفتا که ای شیخ

بگو تا خود چه کار است از مهمات

بدو گفتم که کارم توبهٔ توست

اگر توبه کنی یابی مراعات

مرا گفتا برو ای زاهد خشک

که تر گردی ز دردی خرابات

اگر یک قطره دردی بر تو ریزم

ز مسجد بازمانی وز مناجات

برو مفروش زهد و خودنمائی

که نه زهدت خرند اینجا نه طامات

کسی را اوفتد بر روی، این رنگ

که در کعبه کند بت را مراعات

بگفت این و یکی دردی به من داد

خرف شد عقلم و رست از خرافات

چو من فانی شدم از جان کهنه

مرا افتاد با جانان ملاقات

چو از فرعون هستی باز رستم

چو موسی می‌شدم هر دم به میقات

چو خود را یافتم بالای کونین

چو دیدم خویشتن را آن مقامات

برآمد آفتابی از وجودم

درون من برون شد از سماوات

بدو گفتم که ای دانندهٔ راز

بگو تا کی رسم در قرب آن ذات

مرا گفتا که ای مغرور غافل

رسد هرگز کسی هیهات هیهات

بسی بازی ببینی از پس و پیش

ولی آخر فرومانی به شهمات

همه ذرات عالم مست عشقند

فرومانده میان نفی و اثبات

در آن موضع که تابد نور خورشید

نه موجود و نه معدوم است ذرات

چه می‌گویی تو ای عطار آخر

که داند این رموز و این اشارات

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 10 صفحه بعد