عطار | چون دلبر

چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است

دل بر خط حکمش چو قلم بسته میان است

سرسبزی خطش همه سرسبزی خلق است

شور لب لعلش همه شیرینی جان است

نقاش که بنگاشت رخ او به تعجب

از غایت حسن رخش انگشت گزان است

جانا نبرم جان ز تو زیرا که تو ترکی

وابروی تو در تیز زدن سخت کمان است

از غالیه دانت شکری نیست امیدم

کان خال سیه مشرف آن غالیه دان است

از بس دل پرتاب که زلف تو ربوده است

زلف تو چنین تافته پیوسته از آن است

قربان کندم چشم تو از تیر که پیوست

خون ریختن و تیر از آن کیش روان است

خورشید که رویش به جهان پشت سپاه است

بر پشتی روی تو دل افروز جهان است

تا روی دلفروز تو عطار بدیده است

حقا که چنان کش دل و جان خواست چنان است

عطار | جهانی جان چو پروانه

 

جهانی جان چو پروانه از آن است

که آن ترسا بچه شمع جهان است

به ترسایی درافتادم که پیوست

مرا زنار زلفش بر میان است

درآمد دوش آن ترسا بچه مست

مرا گفتا که دین من عیان است

درین دین گر بقا خواهی فنا شو

که گر سودی کنی آنجا زیان است

بدو گفتم نشانی ده ازین راه

مرا گفتا که این ره بی نشان است

ز پیدایی هویدا در هویداست

ز پنهانی نهان اندر نهان است

فنا اندر فنای است و عجب این

که اندر وی بقای جاودان است

چو پیدا و نهان دانستی این راه

یقین می‌دان که نه این و نه آن است

به دین ما درآ گر مرد کفری

که عاشق غیر این دین کفر دان است

یقین می‌دان که کفر عاشقی را

بنا بر کافری جاودان است

اگر داری سر این پای در نه

به ترک جان بگو چه جای جان است

وگرنه با سلامت رو که با تو

سخن گفتن ز دلق و طیلسان است

برو عطار و تن زن زانکه این شرح

نه کار توست کار رهبران است

عطار | سر عشقت

سر عشقت مشکلی بس مشکل است

حیرت جان است و سودای دل است

عقل تا بوی می عشق تو یافت

دایما دیوانه‌ای لایعقل است

بر امید روی تو در کوی تو

پای عاشق تا به زانو در گل است

منزل اندر هر دو عالم کی کند

هر که را در کوی عشقت منزل است

هست عاشق لیک هم بر خویشتن

هر که از عشق تو یک دم غافل است

گفته‌ای حاصل چه داری از غمم

می به نتوان گفت آنچم حاصل است

تا دلم در دام عشقت اوفتاد

در میان خون چو مرغی بسمل است

معطلی مطلق تویی در ملک عشق

هر دو عالم دست‌های سایل است

تا گشادی بر دل عطار دست

بر دل عطار بندی مشکل است

 

عطار | در دلم

در دلم تا برق عشق او بجست

رونق بازار زهد من شکست

چون مرا می‌دید دل برخاسته

دل ز من بربود و درجانم نشست

خنجر خون‌ریز او خونم بریخت

ناوک سر تیز او جانم بخست

آتش عشقش ز غیرت بر دلم

تاختن آورد همچون شیر مست

بانگ بر من زد که ای ناحق شناس

دل به ما ده چند باشی بت‌پرست

گر سر هستی ما داری تمام

در ره ما نیست گردان هرچه هست

هر که او در هستی ما نیست شد

دایم از ننگ وجود خویش رست

می‌ندانی کز چه ماندی در حجاب

پردهٔ هستی تو ره بر تو بست

مرغ دل چون واقف اسرار گشت

می‌طپید از شوق چون ماهی بشست

بر امید این گهر در بحر عشق

غرقه شد وان گوهرش نامد به دست

آخر این نومیدی ای عطار چیست

تو نه ای مردانه همتای تو هست

عطار | دوش نا گه آمد

دوش ناگه آمد و در جان نشست

خانه ویران کرد و در پیشان نشست

عالمی بر منظر معمور بود

او چرا در خانهٔ ویران نشست

گنج در جای خراب اولیتر است

گنج بود او در خرابی زان نشست

هیچ یوسف دیده‌ای کز تخت و تاج

چون دلش بگرفت در زندان نشست

گرچه پیدا برد دل از دست من

آمد و بر جان من پنهان نشست

چون مرا تنها بدید آن ماه روی

گفت تنها بیش ازین نتوان نشست

جان بده وانگه نشست ما طلب

که توان با جان بر جانان نشست

از سر جان چون تو برخیزی تمام

من کنم آن ساعتت در جان نشست

چون ز جانان این سخن بشنید جان

خویش را درباخت و سرگردان نشست

خویشتن را خویشتن آن وقت دید

کو چو گویی در خم چوگان نشست

دایما در نیستی سرگشته بود

زان چنین عطار زان حیران نشست

عطار | مرکب لنگ است

مرکب لنگ است و راه دور است

دل را چکنم که ناصبور است

این راه پریدنم خیال است

وین شیوه گرفتنم غرور است

صد قرن چو باد اگر بپویم

هم باد بود که یار دور است

با این همه گر دمی برآرم

بی او همه فسق یا فجور است

دانی تو که سر کافری چیست

آن دم که همی نه در حضور است

بی او نفسی مزن که ناگاه

تیغت زند او که بس غیور است

بگذر ز رجا و خوف کین‌جا

چه جای خیال نار و نور است

جایی است که صد جهان اگر نیست

ور هست نه ماتم و نه سور است

مردی که بدین صفت رسیده است

دایم هم ازین صفت نفور است

همچون دریا بود که پیوست

لب خشک بماند از قصور است

این حرف ز بی نهایتی رفت

چون زین بگذشت زرق و زور است

یک ذره‌گی فرید اینجا

بالای هزار خلد و حور است

عطار | لعلت از شهد

 

لعلت از شهد و شکر نیکوتر است

رویت از شمس و قمر نیکوتر است

خادم زلف تو عنبر لایق است

هندوی رویت بصر نیکوتر است

حلقه‌های زلف سرگردانت را

سر ز پا و پا ز سر نیکوتر است

از مفرح‌ها دل بیمار را

از لب تو گلشکر نیکوتر است

بوسه‌ای را می‌دهم جانی به تو

کار با تو سر به سر نیکوتر است

رستهٔ دندانت در بازار حسن

استخوانی از گهر نیکوتر است

هیچ بازاری چنان رسته ندید

زانکه هریک زان دگر نیکوتر است

عارضت کازرده گردد از نظر

هر زمانی در نظر نیکوتر است

چون کسی را بر میانت دست نیست

دست با تو در کمر نیکوتر است

چون لب لعلت نمک دارد بسی

گر خورم چیزی جگر نیکوتر است

کار رویم تا به تو رو کرده‌ام

دور از رویت ز زر نیکوتر است

گر دل عطار شد زیر و زبر

دل ز تو زیر و زبر نیکوتر است

عطار | ره عشاق

 

ره عشاق راهی بی‌کنار است

ازین ره دور اگر جانت به کار است

وگر سیری ز جان در باز جان را

که یک جان را عوض آنجا هزار است

تو هر وقتی که جانی برفشانی

هزاران جان نو بر تو نثار است

وگر در یک قدم صد جان دهندت

نثارش کن که جان‌ها بی‌شمار است

چه خواهی کرد خود را نیم‌جانی

چو دایم زندگی تو بیاراست

کسی کز جان بود زنده درین راه

ز جرم خود همیشه شرمسار است

درآمد دوش در دل عشق جانان

خطابم کرد کامشب روز بار است

کنون بی‌خود بیا تا بار یابی

که شاخ وصل بی باران به بار است

چو شد فانی دلت در راه معشوق

قرار عشق جانان بی‌قرار است

تو را اول قدم در وادی عشق

به زارش کشتن است آنگاه دار است

وزان پس سوختن تا هم بوینی

که نور عاشقان در مغز نار است

چو خاکستر شوی و ذره گردی

به رقص آیی که خورشید آشکار است

تو را از کشتن و وز سوختن هم

چه غم چون آفتابت غمگسار است

کسی سازد رسن از نور خورشید

که اندر هستی خود ذره‌وار است

کسی کو در وجود خویش ماندست

مده پندش که بندش استوار است

درین مجلس کسی باید که چون شمع

بریده سر نهاده بر کنار است

شبانروزی درین اندیشه عطار

چو گل پر خون و چون نرگس نزار است

عطار | مفشان سر زلف

مفشان سر زلف خویش سرمست

دستی بر نه که رفتم از دست

دریاب مرا که طاقتم نیست

انصاف بده که جای آن هست

تا نرگس مست تو بدیدم

از نرگس مست تو شدم مست

ای ساقی ماه‌روی برخیز

کان آتش تیز توبه بنشست

در ده می کهنه ای مسلمان

کین کافر کهنه توبه بشکست

در بتکده رفت و دست بگشاد

زنار چهار گوشه بربست

دردی بستد بخورد و بفتاد

وز ننگ وجود خویشتن رست

عطار درو نظاره می‌کرد

تا زین قفس فنا برون جست

عطار | تا که عشق تو

تا که عشق تو حاصل افتادست

کار ما سخت مشکل افتادست

آب از دیده‌ها از آن باریم

کاتش عشق در دل افتادست

در ازل پیش از آفرینش جسم

جان به عشق تو مایل افتادست

جان نه تنهاست عاشق رویت

پای دل نیز در گل افتادست

سالکان یقین روی تو را

بارگاه تو منزل افتادست

من رسیدم به وصل بی وصفت

عقل را رای باطل افتادست

کس نگوید که این چرا وز چیست

زانکه این سر مشکل افتادست

فتنه عطار در جهان افکند

چاه، ماروت بابل افتادست

دل عطار بر دلت مثلی

مرغکی نیم بسمل افتادست

عطار | چون به اصل

چون به اصل اصل در پیوسته بی‌تو جان توست

پس تویی بی‌تو که از تو آن تویی پنهان توست

این تویی جزوی به نفس و آن تویی کلی به دل

لیک تو نه این نه آنی بلکه هر دو آن توست

تو درین و تو در آن تو کی رسی هرگز به تو

زانکه اصل تو برون از نفس توست و جان توست

بود تو اینجا حجاب افتاد و نابودت حجاب

بود و نابودت چه خواهی کرد چون نقصان توست

چون ز نابود و ز بود خویش بگذشتی تمام

می‌ندانم تا به جز تو کیست کو سلطان توست

هر چه هست و بود و خواهد بود هر سه ذره است

ذره را منگر چو خورشید است کو پیشان توست

تو مبین و تو مدان، گر دید و دانش بایدت

کانچه تو بینی و تو دانی همه زندان توست

بی سر و پا گر برون آیی ازین میدان چو گو

تا ابد گر هست گویی در خم چوگان توست

عین عینت چون به غیب الغیب در پوشیده‌اند

پس یقین می‌دان که عینت غیب جاویدان توست

صدر غیب‌الغیب را سلطان جاویدان تویی

جز تو گر چیزی است در هر دو جهان دوران توست

هم ز جسم و جان تو خاست این جهان و آن جهان

هم بهشت و دوزخ از کفر تو و ایمان توست

هم خداوندت سرشت و هم ملایک سجده کرد

پس تویی معشوق خاص و چرخ سرگردان توست

ای عجب تو کور خویش و ذره ذره در دو کون

با هزاران دیده دایم تا ابد حیران توست

بر دل عطار روشن گشت همچون آفتاب

کاسمان نیلگون فیروزه‌ای از کان توست

عطار | این چه سوداست

این چه سوداست کز تو در سر ماست

وین چه غوغاست کز تو در بر ماست

از تو در ما فتاده شور و شری

این همه شور و شر نه در خور ماست

تا تو کردی به سوی ما نظری

ملک هر دو جهان مسخر ماست

پاکباز آمدیم از دو جهان

کاتشت در میان جوهر ماست

آتشی کز تو در نهاد دل است

تا ابد رهنمای و رهبر ماست

دیده‌ای کو که روی تو بیند

دیده تیره است و یار در بر ماست

ما درین ره حجاب خویشتنیم

ورنه روی تو در برابر ماست

تا که عطار عاشق غم توست

دل اصحاب ذوق غمخور ماست

 

عطار | چون ز مرغ سحر

چون ز مرغ سحر فغان برخاست

ناله از طاق آسمان برخاست

صبح چون دردمید از پس کوه

آتشی از همه جهان برخاست

عنبر شب چو سوخت زآتش صبح

بوی عنبر ز گلستان برخاست

سپر آفتاب تیغ کشید

قلم عافیت ز جان برخاست

ساقی از در درآمد و بنشست

صد قیامت به یک زمان برخاست

کس چه داند که چون شراب بخورد

شور چون از شکرستان برخاست

زآرزوی سماع و شاهد و می

از همه عاشقان فغان برخاست

باده ناخورده مست شد عطار

سوی مدح خدایگان برخاست

عطار | دولت عاشقان

دولت عاشقان هوای تو است

راحت طالبان بلای تو است

کیمیای سعادت دو جهان

گرد خاک در سرای تو است

ناف آهو شود دهان کسی

که درو وصف کبریای تو است

سرمهٔ دیده‌ها بود خاکی

که گذرگاه آشنای تو است

ملک عالم به هیچ نشمارد

آنکه در کوی تو گدای تو است

به سحر ناز عاشقان با تو

از سر لطف دلگشای تو است

آنچه از ملک جاودان بیش است

عاشقان را در سرای تو است

آنچه از سیرت ملوک به است

خاک کوی فلک‌نمای تو است

از بلا هر کسی گریزان است

این رهی طالب بلای تو است

گر رضای تو در بلای من است

جان من بستهٔ رضای تو است

من ندانم ثنای تو به سزا

وصف تو لایق ثنای تو است

این تکاپوی و گفت و گوی فرید

همه در جستن عطای تو است

عطار | تا به عمدا ز رخ

تا به عمدا ز رخ نقاب انداخت

خاک در چشم آفتاب انداخت

سر زلفش چو شیر پنجه گشاد

آهوان را به مشک ناب انداخت

تیر چشمش که عالمی خون داشت

اشتری را به یک کباب انداخت

لب شیرینش چون تبسم کرد

شور در لؤلؤ خوشاب انداخت

تاب در زلف داد و هر مویش

در دلم صد هزار تاب انداخت

خیمهٔ عنبرینت ای مهوش

در همه حلقها طناب انداخت

شوق روی چو آفتاب تو بود

کاسمان را در انقلاب انداخت

شکری از لبت به سرکه رسید

سرکه را باز در شراب انداخت

عرقی کرد عارض چو گلت

نظرم بر گل و گلاب انداخت

روی ناشسته خوشتری بنشین

کاتشی روی تو در آب انداخت

از لب تو فرید آبی خواست

در دلش آتش عذاب انداخته

عطار | بعد جوی از نفس سگ

بعدجوی از نفس سگ گر قرب جان می‌بایدت

ترک کن این چاه و زندان گر جهان می‌بایدت

باز عرشی گر سر جبریل داری پر برآر

ورنه در گلخن نشین گر استخوان می‌بایدت

نفس را چون جعفر طیار برکن بال و پر

گر به بالا پر و بال مرغ جان می‌بایدت

در جهان قدس اگر داری سبک روحی طمع

بر جهان جسم دایم سر گران می‌بایدت

عمر در سود و زیان بردی به آخر بی خبر

می ندارد سود با تو پس زیان می‌بایدت

چند گردی در زمین بی پا و سر چون آسمان

از زمین بگسل اگر بر آسمان می‌بایدت

روز و شب مشغول کار و بار دنیا مانده‌ای

دین به سرباری دنیا رایگان می‌بایدت

هرچه گوئی چون ترازو زین زبان گر یک جو است

گنگ شو از ما سوی الله گر زبان می‌بایدت

جو کشی و نیم جو همچون ترازوی دو سر

از خری جو می مکش گر کهکشان می‌بایدت

ای عجب نمرود نفس و وانگهی همچون خلیل

زحمت جبریل رفته از میان می‌بایدت

در هوا استاده و از منجنیق انداخته

بر سر آتش به خلوت همچنان می‌بایدت

چون تو از آذر مزاجی دوستی با زر چرا

پس چو ابراهیم آتش گلستان می‌بایدت

ای خر مرده سگ نفست به گلخن در کشید

پس چو عیس بر فلک دامن کشان می‌بایدت

در جهان خوفناک ایمن نشینی ای فرید

امن تو از چیست چون خط امان می‌بایدت

عطار | تا در این زندان

تا درین زندان فانی زندگانی باشدت

کنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت

این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهان

این جهانت گر نباشد آن جهانی باشدت

کام و ناکام این زمان در کام خود درهم شکن

تا به کام خویش فردا کامرانی باشدت

روزکی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غم

تا که بعداز رنج گنج شایگانی باشدت

روی خود را زعفرانی کن به بیداری شب

تا به روز حشر روی ارغوانی باشدت

گر به ترک عالم فانی بگویی مردوار

عالم باقی و ذوق جاودانی باشدت

صبحدم درهای دولتخانه‌ها بگشاده‌اند

عرضه کن گر آن زمان راز نهانی باشدت

تا کی از بی حاصلی ای پیرمرد بچه طبع

در هوای نفس مستی و گرانی باشدت

از تن تو کی شود این نفس سگ سیرت برون

تا به صورت خانهٔ تن استخوانی باشدت

گر توانی کشت این سگ را به شمشیر ادب

زان پس ار تو دولتی جویی نشانی باشدت

گر بمیری در میان زندگی عطاروار

چون درآید مرگ عین زندگانی باشدت

عطار | روز و شب

روز و شب چون غافلی از روز و شب

کی کنی از سر روز و شب طرب

روی او چون پرتو افکند اینت روز

زلف او چون سایه انداخت اینت شب

گه کند این پرتو آن سایه نهان

گه کند این سایه آن پرتو طلب

صد هزاران محو در اثبات هست

صد هزار اثبات در محو ای عجب

چون تو در اثبات اول مانده‌ای

مانده‌ای از ننگ خود سردرکنب

تا نمیری و نگردی زنده باز

صد هزاران بار هستی بی ادب

هر که او جایی فرود آمد همی

هست او را مرددون‌همت لقب

چون ز پرده اوفتادی می‌شتاب

تا ابد هرگز مزن دم بی‌طلب

طالب آن باشد که جانش هر نفس

تشنه‌تر باشد ولیکن بی سبب

نه سبب نه علتش باشد پدید

نه بود از خود نه از غیرش نسب

چون نباشد او صفت چون باشدش

خود همه اوست اینت کاری بوالعجب

گر تو را باید که این سر پی بری

خویش را از سلب او سازی سلب

بر کنار گنج ماندی خاک بیز

در میان بحر ماندی خشک لب

چون رطب آمد غرض از استخوان

استخوان تا چند خائی بی رطب

هین شراب صرف درکش مردوار

پس دو عالم پر کن از شور و شعب

مست جاویدان شو و فانی بباش

تا شوی جاوید آزاد از تعب

چون تو آزاد آیی از ننگ وجود

راستت آن وقت گیرد حکم چپ

از دم آن کس که این می نوش کرد

دوزخ سوزنده را بگرفت تب

همچو عطار این شراب صاف عشق

نوش کن از دست ساقی عرب

عطار | بار دگر شور آورید

بار دگر شور آورید این پیر درد آشام را

صد جام برهم نوش کرد از خون دل پر جام ما

چون راست کاندر کار شد وز کعبه در خمار شد

در کفر خود دین دار شد بیزار شد ز اسلام ما

پس گفت تا کی زین هوس ماییم و درد یک نفس

دایم یکی گوییم وبس تا شد دو عالم رام ما

بس کم زنی استاد شد بی خانه و بنیاد شد

از نام و ننگ آزاد شد نیک است این بدنام را

پس شد چون مردان مرد او وز هر دو عالم فرد او

وز درد درد درد او شد مست هفت اندام ما

دل گشت چون دلداده‌ای جان شد ز کار افتاده‌ای

تا ریخت پر هر باده‌ای از جام دل در جام ما

جان را چون آن می نوش شد از بی‌خودی بیهوش شد

عقل از جهان خاموش شد و از دل برفت آرام ما

عطار در دیر مغان خون می‌کشید اندر نهان

فریاد برخاست از جهان کای رند درد آشام ما

عطار | گفتم اندر محبت

گفتم اندر محنت و خواری مرا

چون ببینی نیز نگذاری مرا

بعد از آن معلوم من شد کان حدیث

دست ندهد جز به دشواری مرا

از می عشقت چنان مستم که نیست

تا قیامت روی هشیاری مرا

گر به غارت می‌بری دل باک‌نیست

دل تو را باد و جگرخواری مرا

از تو نتوانم که فریاد آورم

زآنکه در فریاد می‌ناری مرا

گر بنالم زیر بار عشق تو

بار بفزایی به سر باری مرا

گر زمن بیزار گردد هرچه هست

نیست از تو روی بیزاری مرا

از من بیچاره بیزاری مکن

چون همی بینی بدین زاری مرا

گفته بودی کاخرت یاری دهم

چون بمردم کی دهی یاری مرا

پرده بردار و دل من شاد کن

در غم خود تا به کی داری مرا

چبود از بهر سگان کوی خویش

خاک کوی خویش انگاری مرا

مدتی خون خوردم و راهم نبود

نیست استعداد بیزاری مرا

نی غلط گفتم که دل خاکی شدی

گر نبودی از تو دلداری مرا

مانع خود هم منم در راه خویش

تا کی از عطار و عطاری مرا

عطار | در عشق یار ما

چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را

سجاده زاهدان را درد و قمار ما را

جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان

آن نیست جای رندان با آن چکار ما را

گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند

می زاهدان ره را درد و خمار ما را

درمانش مخلصان را دردش شکستگان را

شادیش مصلحان را غم یادگار ما را

ای مدعی کجایی تا ملک ما ببینی

کز هرچه بود در ما برداشت یار ما را

آمد خطاب ذوقی از هاتف حقیقت

کای خسته چون بیابی اندوه زار ما را

عطار اندرین ره اندوهگین فروشد

زیرا که او تمام است انده گسار ما را

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد